ارغوانارغوان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

شادی خونه ما

آخرین پنجشنبه سال

دلم خیلی خیلی خیلی گرفته بود و هرچقدر هم خودم  رو به الکی خوشی می زدم فایده نداشت. از صبح که چشمام رو باز کرده بودم بغض بدجوری راه گلوم رو بسته بود. دو هفته ای میشد که به حمید سر نزده بودم و حتی امروز که من باید باید باید سر خاک می بدم، من نبودم. از قبل قرار شده بود دوشببه بریم قم و برای تعطیلات اونجا بمونیم. به خاطر یه سری از کارها اصلا نمیشد شنبه و یکشنبه رو نادیده گرفت. از هفته قبل قرار گذاشته بودیم پنجشنبه ناهار بریم اسفندیار. اما اصلا دل و دماغش رو نداشتم اما به خاطر بابایی و عمه جون نه نیاوردم. خودم تهران بودم اما دلم بدجوری یه جای دیگه بود و اشکای گاه و بیگاه بی خیال ما نمی شد. اما طبق معمول با اشکا سبک نمی شدم و...
26 اسفند 1391

ارغوان و برج میلاد

سه شنبه هفته ای  که گذشت به اتفاق بابایی و عموها( عمو حسین و عمو علی) رفتیم بازدید از برج میلاد. برج میلاد در حال حاضر ششمین برج بلند دنیاست و نماد تهران جدیده. خیلی ها نوع معماری این برج رو نمی پسندند و البته دوستدارانی هم داره. من هیچ نظری در موردش ندارم اما به نظرم خیلی هم بد نیست. اما بابا محسن خیلی این برج رو دوست داره و تا حالا چندبار ازم خواسته بود تا بریم و از بالای برج تهران رو ببینیم، اما تا حالا فرصتش پیش نیومده بود. اما سه شنبه بالاخره قسمت شد و  با عموها طوری قرار گذاشتیم که یه جوری برسیم بالای برج تا هم غروب خورشید بر فراز تهران رو ببینیم و هم شب پر از چراغ های روشن رو. باید اعتراف کنم که تهران ا...
26 اسفند 1391

ارغوان و دوستای نی نی ناز شهریور نود و یک

ارغوان قشنگم دیروز پنجشنبه هفدهم اسفند ما با یه سری از مامانای شهریوری قرار داشتیم. هم دلم می خواست برم، هم فکر میکردم تنهایی و بدون بابایی خیلی سخت میشه شما رو تو رستوران نگه داشت، اما خوب به هر حال دلمون رو به دریا زدیم و خودمون رو مثل همیشه به خدا واگذار کردیم و رفتیم سر قرار: قرارمون ساعت یک رستوران اسفندیار بود. صبح ساعت ده از خواب بیدار شدم و تا چشامو باز کردم رفتم تو کلوپ تا ببینم چه خبره که دیدم بحث سر برف و رفتن و نرفتنه. خیلی تعجب کردم و رفتم پشت پنجره دیدم بیست سانت برف نشسته رو زمین و همه جا از برف سفید شده. خلاصه سر رفتن و نرفتن رای گیری شد و قرار شد تا بریم. منم که تا اون موقع هنوز دو دل بودم به اصرار محسن و مامان راهی...
26 اسفند 1391

تولد بابا محسن

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااا هورا و کف و صوتمون برای اینه که بابایی  در نوزده اسفند بیست و هفت ساله شد. تولدت مبارک عزیزم. امیدوارم صد و بیست سال سایه ات بالای سر من و ارغوان باشه و به هر چی که دوست داری برسی البته با ما. امسال  از کیک و شمع خبری نبود، ایشالله سال دیگه. ایشالله سال دیگه برای بابایی جشن می گیریم. ( این رو هم بگم که بابایی عاشق تولده و از سه سالگی اگه براش تولد نمی گرفتند قهر می کرده) البته امسال همچین خشک و خالی هم برگزار نشد و خانواده سه نفره مون و عمه جون رفتیم پیتزا راز البته مهمون عمه جون. غروب جمعه نوزده هجده اسفند اول رفتیم برای شما یه مبل گرفتیم تا دیگه برای نشستن آماده بشی و بعدش ...
26 اسفند 1391

چهار ماهگی

   دختر قشنگم . وقتی شما چهار ماهت شد ما قم بودیم. با مامان جون رفتیم خانه بهداشت و واکسن چهار ماهگی شما رو زدیم. طبق دفعه قبل شما صبوری کردی، یه کوچولو گریه کردی اما وقتی از اون جا اومدیم بیرون  و رفتیم خونه دوست مامانی و من به شما شیر دادم ساکت شدی. قربون دختر خانم و گلم برم. خدا رو شکر تب نکردی. البته هر چهار ساعت به شما استامینوفن دادیم. پاهات هم مثل دفعه قبل درد نمی کرد. خدا کنه واکسن شش ماهگیت هم همینطور باشه. فردای روز واکسنت رفتیم آتلیه ی خاله زهرا تا از شما عکس بگیره. البته خودمم می دونم که نباید تو همچین روزی می بردمت اما از یه طرف هم خاله زهرا از دو روز قبل دمای اتلیه رو به خاطر شما برده بود بالا و من روم نشد دی...
21 اسفند 1391

صبحت بخیر عزیزم

چند روز پیش نو وبلاگ آوینا جون یه روایت تصویری از بیدار شدنش دیدم که خیلی خوشم اومد و کلی باهاش خندیدم. آخه خیلی قشنگ و جذاب بود. با اجازه لاله جون مامان آوینا منم برداشتی تصویری از بیدار شدن ارغوان رو به روایت تصویر می کشم. عروسک قشنگم منم مثل هر مامان دیگه ای عاشق چهره معصوم و پاک دختر دلبندم هستم، مخصوصا وقتی که خوابی. منم هرروز با لبخند زیبای شما روزم رو شروع می کنم. این عکسا رو با هزار مشقت گرفتم(البته با اعراق)، حتما می پرسی چرا: خوب به خاطر اینکه اولا نمی دونستم دقیقا چه ساعتی از خواب بیدار میشی و دوربین به دست نشسته بودم بالاسرت. دوما چون حرکتم می بایست نا محسوس می بود، با گوشیم ازت عکس گرفتم که تا شما تکون می خ...
18 اسفند 1391

ارغوان و کلاه های مامان بافتش

دخترم قبل از اینکه شما به دنیا بیای، مامانی یه عالمه کلاه و شال و پاپوش برات بافتم. حتی قبل از اینکه بدونم جنسیت شما چیه؟؟؟؟؟ حتی قبل از اینکه شما بیای تو دلم... چندتا کلاه هم تو این زمستونی برات بافتم. آخه دوست دارم یه عالمه کلاه های خوشگل داشته باشی. از کلاه هات عکس انداختم تا اگر یه وقتی بخشیدمشون به کسی شما بدونی چندتا کلاه تو شش ماه اول زندگیت داشتی.( البته یکی از کلاه ها که کوچیکت شده بود رو دادم به خاله زهرا برای آتلیه اش استفاده کنه)          البته اون نارنجیه مال بچگی های عمه جون که لطف کرده و داده به شما. ...
18 اسفند 1391

کادوی عمه جون رسید

خوب بالاخره کادوی عمه زهرای مهربون هم با پنج ماه تاخیر رسید. قرار شد مامانی هم وقتی نی نی عمه زهرا یک سالش شد براش کادو بخرم. و البته کادوی عمه جون یه گردنببد خیلی قشنگه که امیدوارم تا اخر عمرت یادگاری نگهش داری. البته عمه زهرا قبلا یه عالمه کادو برای شما خریده بود؛ از همون اول که فهمیده بود شما تو دل مامانی و برات اون غورباقه کمر فنری رو خرید. قورباقه تختت، سه چهارتا کفش و پاپوش، آغوشی و ... می بینی چه عمه خوبی داری واقعا که یدونه است. راستی یادم رفت بگم که عمه جون، خاله و مادر خوندت هم هست. خدا برامون نگهش داره صد و بیست سال ایشالله زنده باشه.                  &nbs...
18 اسفند 1391

گوش و گوشواره

بالاخره دخترم، حسابی دختر شد. نفس مامان؛ سه هفته پیش که خونه مامان جون بودیم. به اصرار زندایی بابا شما رو بردیم بیمارستان و گوشت رو سوراخ کردیم. من اصلا دلش رو نداشتم و مامان جون شما رو بغل کرد تا گوشتون رو سوراخ کنند. شما اولش اصلا گریه نکردی و بعد ار یک دقیقه، انگار که یهو از خواب بیدار شده باشی که البته فکر می کنم به خاطر صداش بود زدی زیر گریه. حتی دیگه نمیذاشتی اون گوشت رو سوراخ کنیم و محکم سرت رو چسبونده بودی به شونه ات. دیگه مطمئن شدم اگر یه خرده دیرتر می بردمت دیگه نمیذاشتی. دختر گل و صبورم که حتی خانم بهیار گفت خیلی صبوری. الهی من قربون صبوریت برم. خیلی گریه نکردی فقط هر وقت چشمت میفتاد به اون خانمه با روپوش سفید...
18 اسفند 1391

پایان نامه

اصلا باورم نمیشه که بالاخره دفاع کردم و از دست اون پایان نامه کذایی که کل دوران قبل از تو، که فقط فکرت بود و اون موقع که تو دلم بودی و بعدش که تو بغلم بودی رو به خودش مشغول کرده بودراحت شدم.  مامانی تو تاریخ30 بهمن هزار و سیصد و نود و یک از پایان نامه ی ارشدم دفاع کردم و  و با نمره هجده از نوزده به این قائله خاتمه دادم. بازم طبق معمول همه زحمتام افتاد رو دوش بابایی و با زحمتایی ایشون من تونستم یه دفاع خوب داشته باشم. حتی مدیر گروهمون ازم خواست تا در اسرع وقت با همکاری دانشکاه رساله ام رو تبدیل به کتاب کنم. از مدت ها قبل قرار شد که مامان جون بیاد و شما رو تو مدتی که من نیستم نگه داره. خدا رو شکر  خیلم خیلی راحت ب...
18 اسفند 1391