آخرین پنجشنبه سال
دلم خیلی خیلی خیلی گرفته بود و هرچقدر هم خودم رو به الکی خوشی می زدم فایده نداشت. از صبح که چشمام رو باز کرده بودم بغض بدجوری راه گلوم رو بسته بود. دو هفته ای میشد که به حمید سر نزده بودم و حتی امروز که من باید باید باید سر خاک می بدم، من نبودم. از قبل قرار شده بود دوشببه بریم قم و برای تعطیلات اونجا بمونیم. به خاطر یه سری از کارها اصلا نمیشد شنبه و یکشنبه رو نادیده گرفت. از هفته قبل قرار گذاشته بودیم پنجشنبه ناهار بریم اسفندیار. اما اصلا دل و دماغش رو نداشتم اما به خاطر بابایی و عمه جون نه نیاوردم. خودم تهران بودم اما دلم بدجوری یه جای دیگه بود و اشکای گاه و بیگاه بی خیال ما نمی شد. اما طبق معمول با اشکا سبک نمی شدم و...
نویسنده :
سمان مامان ارغوان
19:42











